By Saul McLeod, PhD
به گزارش میگنا نظریههای فروید فرض میکنند که رفتار انسان تا حد زیادی توسط امیال سرکوبشده و تجربیات کودکی هدایت میشود و مفاهیم پایداری مانند نهاد، خود و فراخود، مراحل روانی-جنسی و استفاده از گفتاردرمانی برای کشف تعارضات درونی را معرفی میکند.
فروید، روانکاوی را بنیان نهاد، نظریهای در مورد ذهن ناخودآگاه و یک روش درمانی گفتاری که از تداعی آزاد و تحلیل رویا برای کشف تعارضهای پنهان استفاده میکند.
مدل ساختاری: فروید شخصیت را به نهاد، خود و فراخود تقسیم کرد که در تعامل مداوم بین میل، واقعیت و وجدان گرفتار شدهاند.
مراحل روانی-جنسی: شخصیت در پنج مرحله کودکی رشد میکند: دهانی، مقعدی، آلتی، نهفتگی و تناسلی. تعارض حل نشده در هر مرحله میتواند صفات پایدار بزرگسالی را به جا بگذارد.
مکانیسمهای دفاعی: خود، تعارض درونی را با استفاده از دفاعهایی مانند سرکوب، انکار و فرافکنی مدیریت میکند. بسیاری از آنها همچنان بخشی از روانشناسی جریان اصلی امروز هستند.
نقد علمی: کارل پوپر استدلال کرد که روانکاوی ابطالناپذیر است و شواهد آن بر تعداد انگشتشماری از مطالعات موردی از یک گروه بیمار محدود و غیرمعمول استوار است.
جایگاه مدرن: علوم اعصاب از “ناخودآگاه شناختی” حمایت میکند، اگرچه با روایت فروید متفاوت است و درمانهای روانپویشی مختصرتر، نه تحلیل کلاسیک، پایه شواهد امروزی را در اختیار دارند.
زیگموند فروید: پدر روانکاوی زیگموند
فروید (۱۸۵۶ تا ۱۹۳۹) پدر بنیانگذار روانکاوی، روشی برای درمان بیماریهای روانی و نظریهای برای توضیح رفتار انسان بود. فروید معتقد بود که وقایع دوران کودکی ما تأثیر زیادی بر زندگی بزرگسالی ما دارند و شخصیت ما را شکل میدهند. به عنوان مثال، اضطراب ناشی از تجربیات آسیبزای گذشته فرد از آگاهی پنهان است و ممکن است در بزرگسالی مشکلاتی ایجاد کند (نوروز).
بنابراین، وقتی رفتار خود را برای خود یا دیگران توضیح میدهیم (فعالیت ذهنی آگاهانه)، به ندرت گزارش واقعی از انگیزه خود ارائه میدهیم. این به این دلیل نیست که ما عمداً دروغ میگوییم. در حالی که انسانها فریبکاران بزرگی برای دیگران هستند؛ آنها حتی در خودفریبی ماهرترند.
زندگی فروید تحت تأثیر تلاشهای او برای نفوذ به این استتار اغلب ظریف و پیچیدهای بود که ساختار و فرآیندهای پنهان شخصیت را مبهم میکند. واژگان او در واژگان جامعه غربی جای گرفته است.
کلماتی که او از طریق نظریههایش معرفی کرد، اکنون توسط افراد روزمره استفاده میشوند، مانند مقعدی (شخصیت)، لیبیدو، انکار، سرکوب، تخلیه هیجانی، لغزش فرویدی و روانرنجوری.
زیگموند فروید، متولد ۶ مه ۱۸۵۶، در پریبور، جمهوری چک فعلی (که در آن زمان بخشی از امپراتوری اتریش بود)، به عنوان پدر روانکاوی مورد ستایش قرار میگیرد.
او بزرگترین فرزند از هشت فرزند یک خانواده یهودی بود. فروید در ابتدا میخواست وکیل شود، اما بعداً به پزشکی علاقه پیدا کرد. او در سال ۱۸۷۳ وارد دانشگاه وین شد و در سال ۱۸۸۱ با مدرک پزشکی فارغالتحصیل شد. علایق اصلی او شامل عصبشناسی و آسیبشناسی عصبی بود. او به ویژه به وضعیت هیستری و علل روانی آن علاقهمند بود.
در سال ۱۸۸۵، فروید بورسیهای برای تحصیل نزد ژان مارتین شارکو، متخصص مغز و اعصاب مشهوری که از هیپنوتیزم برای درمان بیماران مبتلا به چیزی که در آن زمان «هیستری» نامیده میشد، استفاده میکرد، دریافت کرد.
تحقیقات شارکو بسیار مهم بود. او نشان داد که هیستری میتواند نه تنها بر زنان، بلکه بر مردان نیز تأثیر بگذارد و تنها تلقین هیپنوتیزمی میتواند علائم جسمی را ایجاد و از بین ببرد.
این ثابت کرد که ایدههای روانشناختی، نه فقط آناتومی، میتوانند باعث بیماریهای جسمی شوند. این تجربه علاقه فروید را به ذهن ناخودآگاه برانگیخت، موضوعی که در طول دوران حرفهای او تکرار شد.
فروید در سال ۱۸۸۶ به وین بازگشت و با مارتا برنیز ازدواج کرد و یک مطب خصوصی برای درمان اختلالات عصبی تأسیس کرد. در این مدت، او شروع به توسعه نظریههای انقلابی خود در مورد ذهن و روش روانکاوی کرد.
فروید چندین مفهوم تأثیرگذار، از جمله عقده ادیپ، تحلیل رویا و مدل ساختاری روان که به نهاد، خود و فراخود تقسیم میشود، را معرفی کرد. او در طول دوران حرفهای خود آثار متعددی منتشر کرد که قابل توجهترین آنها تفسیر رویاها (۱۹۰۰)، آسیبشناسی روانی زندگی روزمره (۱۹۰۱) و سه مقاله در مورد نظریه تمایلات جنسی (۱۹۰۵) هستند.
او عمیقاً تحت تأثیر وقوع جنگ جهانی اول و بعداً ظهور نازیها در آلمان قرار گرفت. در سال ۱۹۳۸، به دلیل تهدید نازیها، او به همراه همسر و کوچکترین دخترش به لندن مهاجرت کرد. فروید در ۲۳ سپتامبر ۱۹۳۹ در لندن درگذشت، اما تأثیر او بر روانشناسی، ادبیات و فرهنگ همچنان عمیق و فراگیر است.
او درک ما از ذهن انسان را به طور اساسی تغییر داد و بر قدرت فرآیندهای ناخودآگاه تأکید کرد و تکنیکهای درمانی پیشگامی را ابداع کرد که امروزه همچنان مورد استفاده قرار میگیرند.
1.نظریه روانکاوی: فروید بیشتر به خاطر توسعه روانکاوی، یک تکنیک درمانی که از تداعی آزاد استفاده میکند و هر آنچه را که به ذهن میآید بیان میکند، برای کشف افکار و احساسات ناخودآگاه، شناخته شده است.
2. ذهن ناخودآگاه: فروید (۱۹۰۰، ۱۹۰۵) یک مدل توپوگرافی از ذهن ایجاد کرد که ویژگیهای ساختار و عملکرد ذهن را توصیف میکرد. فروید از قیاس کوه یخ برای توصیف سه سطح ذهن استفاده کرد.

کار بالینی زیگموند فروید با چندین بیمار منجر به پیشرفتهای بزرگی در روانکاوی و درک عمیقتر از ذهن انسان شد. در اینجا خلاصهای از برخی از قابل توجهترین موارد او آورده شده است:
3. هانس کوچولو (هربرت گراف): هانس کوچولو، پسری پنج ساله، از اسب میترسید. فروید هرگز هانس را ملاقات نکرد، اما از اطلاعات پدر پسر برای تشخیص او استفاده کرد. او اظهار داشت که ترس از اسب هانس کوچولو نمادی از ترس عمیقتری است که به عقده ادیپ مربوط میشود – احساسات ناخودآگاه محبت به مادر و رقابت با پدرش. مورد هانس کوچولو اغلب به عنوان نمونهای از نظریه فروید در مورد عقده ادیپ در کودکان استفاده میشود.
تحلیل فروید، با تمرکز بر خاطرات و رویاهای کودکی، او را به شناسایی وجود خاطرات سرکوبشده و تأثیر عقده ادیپ سوق داد.
درمان مرد گرگی اغلب یکی از مهمترین و بحثبرانگیزترین موارد فروید محسوب میشود.
در جامعه بهشدت سرکوبگر «ویکتوریایی» که فروید در آن زندگی و کار میکرد، بهویژه زنان مجبور بودند نیازهای جنسی خود را سرکوب کنند. در بسیاری از موارد، نتیجه نوعی بیماری عصبی بود. فروید با ردیابی تاریخچهی جنسی بیمارانش، در پی درک ماهیت و تنوع این بیماریها بود. این کار در درجهی اول بررسی تجربیات جنسی به این شکل نبود. خواستهها و امیال بیمار، تجربه آنها از عشق، نفرت، شرم، گناه و ترس – و نحوه برخورد آنها با این احساسات قدرتمند – بسیار مهمتر بودند.
فروید پیروان زیادی را جذب کرد که در سال ۱۹۰۲ گروه معروفی به نام «انجمن چهارشنبههای روانشناسی» تشکیل دادند. این گروه هر چهارشنبه در اتاق انتظار فروید تشکیل جلسه میداد. تا سال ۱۹۰۸، تعداد اعضای انجمن چهارشنبه به حدود بیست و دو نفر افزایش یافت و به انجمن روانکاوی وین تغییر نام داد.
پس از جدایی آدلر و یونگ، فروید یک حلقه داخلی مخفی به نام «کمیته» برای محافظت از ارتدکس روانکاوی تشکیل داد: ارنست جونز، ساندور فرنزی، کارل آبراهام، اتو رنک، هانس زاکس و بعدها مکس ایتینگون. هر عضو یک حلقه طلا به عنوان نشان وفاداری در دست داشت.

علاوه بر این، در حالی که فروید دین را یک توهم میدانست، یونگ آن را برای تجربه انسانی ضروری میدانست. این اختلافات منجر به جدایی بین فروید و یونگ در حدود سالهای ۱۹۱۲-۱۹۱۳ شد، پس از آن یونگ چارچوب نظری خود، روانشناسی تحلیلی، را توسعه داد. با وجود اختلافاتشان، هر دو سهم قابل توجه و ماندگاری در حوزه روانشناسی داشتند.
اصطلاح نئوفرویدیها به روانشناسانی اشاره دارد که در ابتدا پیرو زیگموند فروید (۱۸۵۶ تا ۱۹۳۹) بودند، اما بعدها نظریههای خود را توسعه دادند و اغلب ایدههای فروید را اصلاح یا به چالش کشیدند. در اینجا خلاصهای از برخی از برجستهترین نئوفرویدیها آمده است:
9. اریش فروم: فروم (۱۹۰۰-۱۹۸۰) روانکاو آلمانی-آمریکایی مرتبط با مکتب فرانکفورت بود که بر نقش فرهنگ در رشد شخصیت تأکید داشت. او از روانکاوی به عنوان ابزاری برای درمان مشکلات فرهنگی و در نتیجه کاهش بیماریهای روانی حمایت میکرد.
10. اریک اریکسون: اریکسون (۱۹۰۲-۱۹۹۴) با افزودن جنبههای اجتماعی و فرهنگی و ارائه یک مدل رشد در طول عمر، نظریه رشد روانی-جنسی فروید را گسترش داد. نظریه رشد روانی-اجتماعی او هشت مرحله را مشخص میکند که هر کدام با یک بحران خاص برای حل شدن مشخص میشوند و هویت و روابط فرد را شکل میدهند.

1. انتقادات اساسی علمی و روششناختی
سنگ بنای انتقاد علیه نظریه روانکاوی فروید بر فقدان قابلیت اثبات علمی و ابطالپذیری آن متمرکز است.
عدم ابطالپذیری
برای اینکه یک فرضیه علمی معتبر تلقی شود، باید ابطالپذیر باشد (قابلیت اثبات نادرستی آن وجود داشته باشد). یک انتقاد عمده این است که بسیاری از مفاهیم فروید آنقدر مبهم یا انتزاعی هستند که نمیتوان آنها را به صورت تجربی آزمایش یا رد کرد، و این آنها را غیرعلمی میکند. به عنوان مثال، مدل ساختاری فروید از شخصیت – نهاد، خود و فراخود – مفاهیم انتزاعی از نیروهای در حال تعامل هستند، نه ساختارهای فیزیکی قابل مشاهده. منتقدان معتقدند تصور مشاهدات تجربی که وجود آنها را رد کند، غیرممکن است.
به همین ترتیب، عملکرد ذهن ناخودآگاه (مخزنی از احساسات، امیال و تعارضات سرکوبشده) را نمیتوان مستقیماً مشاهده کرد و همین امر باعث میشود معنای واقعی آن پنهان بماند، اگرچه نظریه فرویدی بر تفسیر سرنخهای ناخودآگاه، مانند رویاها و لغزشهای زبانی، متکی است. فیلسوفانی مانند پوپر، فروید و پیروانش را به عنوان سازندگان «نظامهای فلسفی بسته جزمی» یا شبهعلم معرفی کردند و خاطرنشان کردند که این نظامها میتوانند تقریباً هر چیزی را، اغلب از طریق توضیحات پس از وقوع (post-hoc)، توضیح دهند و از این طریق آنها را از رد علمی محافظت کنند.
مفاهیم فروید اغلب به دلیل ماهیت مبهمشان مورد انتقاد قرار میگیرند و آنها را برای پیشبینیهای دقیق در مورد رفتار ناکافی میدانند. به عنوان مثال، نظریه رشد روانی-جنسی فروید پیشنهاد میکند که تثبیت در مرحله مقعدی (سن ۱ تا ۳ سالگی) میتواند منجر به شخصیتی در بزرگسالی شود که یا به طور غیرمعمول نامرتب یا به طور غیرمعمول مرتب (مقعدی-نگهدارنده یا مقعدی-دفعکننده) باشد. این نظریه هیچ مکانیسمی برای پیشبینی اینکه کدام ویژگی خاص بیان خواهد شد، ارائه نمیدهد و قدرت توضیحی آن را تضعیف میکند.
بنیان نظریههای فروید به شدت بر شواهد بالینی و تفسیر ذهنی استوار است، نه تحقیقات تجربی کنترلشده.
3. سوبژکتیویته در مشاهده: روانکاوی فروید به عنوان حوزهای برجسته شده است که در آن سازههای نظری به راحتی با مشاهدات بالینی اشتباه گرفته میشوند. مشاهدات انجام شده مسلماً فقط برای ناظران (درمانگرانی) که از قبل به کلیت چارچوب نظری روانکاوی پایبند بودند، قابل درک و تأیید بود.
چارچوب نظری فروید نیز به دلیل دامنه محدود، ویژگی فرهنگی و دیدگاه جبرگرایانهاش از رفتار انسان به شدت مورد انتقاد قرار گرفته است.
نظریههای فروید عمدتاً از جمعیتی بسیار محدود گرفته شده است: عمدتاً زنان اتریشی طبقه بالا که در دوران سخت و خشکهمقدسی اوایل دهه 1900 در وین زندگی میکردند. منتقدان استدلال میکنند که تعمیمهای جهانی او بر اساس این نمونه غیرنماینده، کاربرد جهانی نظریههای او را تضعیف میکند. به عنوان مثال، دیدگاه فروید در مورد رشد شخصیت، ساختار خانوادگی خاصی را فرض میکند که در آن پدر نقش اصلی انضباطی را ایفا میکند، که برای پیشرفت تعارض ادیپی همانطور که او توصیف کرد، ضروری است.
این امر سؤالاتی را در مورد جهانی بودن مراحل روانی-جنسی او در فرهنگهایی با سیستمهای خویشاوندی متفاوت (به عنوان مثال، برخی از جوامع جزیره اقیانوس آرام که در آن عموی مادر نقش انضباطی را ایفا میکند) مطرح میکند. علاوه بر این، درمان او، که گاهی اوقات “درمان گفتاری” نامیده میشود، برای فرهنگهایی که از قبل بحث کلامی در مورد مشکلات شخصی را تشویق میکنند، مناسبترین روش در نظر گرفته میشود و محدودیت عملی بر اثربخشی آن در جاهای دیگر ایجاد میکند.
تعصب جنسیتی (مردمحوری)
یک انتقاد مداوم و قابل توجه، تعصب جنسیتی مشهود در نظریههای فروید است که اغلب به عنوان مردمحور (مردمحور) توصیف میشوند.
حسادت به آلت تناسلی مردانه: فروید استدلال کرد که زنان فراخود ضعیفتری نسبت به مردان دارند و ناخودآگاه آرزوی مرد بودن دارند (مفهوم حسادت به آلت تناسلی مردانه).
عقده ادیپ: وسواس او به عقده ادیپ به شدت مردمحور تلقی میشود.
کارن هورنای، نئوفرویدی، به طور قابل توجهی این ایدهها را به چالش کشید و با مفهوم حسادت به آلت تناسلی مرد مخالفت کرد.
او اظهار داشت که هرگونه حسادتی که توسط زنان نشان داده میشود، به احتمال زیاد ریشه در امتیازات فرهنگی بیشتری دارد که به مردان داده میشود و تفاوتهای جنسیتی در شخصیت را فرهنگی و نه بیولوژیکی میکند. هورنای در ادامه اظهار داشت که مردان ممکن است به دلیل ناتوانی در زایمان، «حسادت رحم» را تجربه کنند.
رویکرد روانپویشی بیان میکند که رفتار انسان توسط رانههای ناخودآگاه و تجربیات آسیبزای اولیه دوران کودکی (که سرکوب شدهاند) تعیین میشود.
این تکیه بر نیروهای پنهان و از پیش تعیینشده به این معنی است که فرد فاقد اراده آزاد تلقی میشود و در عوض تحت جبر روانی قرار دارد.
با وجود انتقادات گسترده، به ویژه در مورد روششناسی علمی، فروید همچنان چهرهای بسیار تأثیرگذار است. کار او به دلیل معرفی مفاهیم بنیادی که تحقیقات روانشناختی بعدی را هدایت کردند، به طور گسترده شناخته شده است.
تأکید بر ناخودآگاه: فروید اولین کسی بود که به طور سیستماتیک عملکرد ذهن ناخودآگاه را مطالعه و نظریهپردازی کرد. او این نکته تأثیرگذار را مطرح کرد که بخش بزرگی از زندگی روانی ما خارج از آگاهی هوشیار رخ میدهد و فرآیندهای ناخودآگاه بر رفتار ما تأثیر میگذارند.
مفاهیم خاص: مفاهیمی مانند مکانیسمهای دفاعی و سرکوب به طور گسترده مورد بحث و عموماً پذیرفته شدهاند. در واقع، آزمونهای فرافکنی مانند آزمون لکه جوهر رورشاخ برای ارزیابی فرآیندهای ناخودآگاه به مفهوم فرافکنی فرویدی متکی هستند.
پشتیبانی علوم اعصاب: پیشرفتهای علوم اعصاب در زمینه حافظه هیجانی و فرآیندهای شناختی ناخودآگاه تا حدودی از مفهوم ناخودآگاه پشتیبانی میکند (بارگ و چارتراند، ۱۹۹۹؛ گرینوالد و باناجی، ۱۹۹۵).
ارزیابی مجدد تجربی و نظری
برخی منتقدان معتقدند که بسیاری از انتقادات وارده به فروید، بدون در نظر گرفتن نوشتههای متاخر او، به ایدههای قدیمیتر او حمله میکنند. علاوه بر این، تحقیقات معاصر، برخی از ایدههای گستردهتر او را تأیید کردهاند:
تغییر نام مفاهیم: مفاهیم روانکاوی اغلب تغییر نام داده و در علم روانشناسی جریان اصلی جذب شدهاند، گاهی اوقات بدون اذعان به این موضوع. نمونههایی از این موارد عبارتند از:
“سرکوب” تبدیل به “اجتناب شناختی”.
“پردازش پیشآگاهی” تبدیل به “پردازش پیش از توجه” (استروپ، ۱۹۳۵).
“ایگو” تبدیل به “مدیر اجرایی مرکزی”.
رواندرمانی پویشی مدرن: روانکاوی کلاسیک تا حد زیادی جای خود را به رواندرمانی پویشی مختصرتر داده است که پریشانی را سریعتر تسکین میدهد و زمینه اجتماعی و بین فردی را اضافه میکند. این رویکردهای مدرن اکنون به عنوان درمانهای مؤثر، از پشتیبانی تجربی محکمی برخوردارند.
منبع















ثبت دیدگاه علمی و آموزشی