به گزارش خبرگزاری تسنیم؛ مدرسه را معمولاً نهادی برای انتقال دانش، پرورش مهارت و آمادهسازی دانشآموز برای ورود به جامعه میدانیم، اما این تعریف، مهمترین کارکرد مدرسه را پنهان میکند، چرا که مدرسه پیش از آنکه مجموعهای از کتابها، کلاسها، معلمان و آزمونها باشد، یک دستگاه معنا است. مدرسه نهادی است که به کودک و نوجوان میآموزد جهان چگونه قابل فهم است؟ انسان چه نسبتی با دیگران دارد؟ گذشته چه معنایی دارد و آینده چه اندازه امکانپذیر است؟ از همین منظر مسئله آموزش فقط این نیست که دانشآموز چه میداند، بلکه این است که پس از سالها حضور در مدرسه، چه روایتی از خود و جهان در ذهنش شکل گرفته است. از همین رو، شاید بتوان یکی از بحرانهای کمتر دیدهشده آموزش معاصر را دقیقاً در همین نقطه جستوجو کرد و آن بحران روایت آینده است.
هر مدرسه، خواه آگاه باشد و خواه نباشد، روایتی درباره انسان تولید میکند. مدرسه اگر موفقیت را فقط با نمره، رتبه و رقابت تعریف کند، روایتی خاص از انسان میسازد، اما اگر خطا را شکست بداند، روایتی دیگر؛ اگر پرسشگری را ارزش بداند، روایتی متفاوت و اگر آینده را صرفاً ادامه مکانیکی اکنون معرفی کند، در واقع افق تخیل دانشآموز را محدود کرده است. به همین دلیل، تعلیم و تربیت را نمیتوان فقط در سطح محتوای رسمی برنامه درسی فهم کرد.
در کنار آنچه در کتاب نوشته شده، مدرسه از طریق مناسبات روزمره،مثل زبان معلم، شیوه ارزشیابی، نوع برخورد با خطا، رابطه قدرت و حتی معماری فضای آموزشی، درباره جهان و امکانهای آن سخن میگوید، که این همان قلمرو مهم برنامه درسی پنهان است؛ جایی که بخش بزرگی از تربیت، بدون آنکه به زبان بیاید، اتفاق میافتد. از این منظر، روایت در آموزش به معنای قصهگویی یا افزودن داستان به محتوای درسی نیست، بلکه روایت، ساختاری است که تجربههای پراکنده انسان را به یک کل معنادار تبدیل میکند. دانشآموز هنگامی که از خود میپرسد من کیستم؟، از کجا آمدهام؟ در چه جهانی زندگی میکنم؟ و به کجا میتوانم برسم؟ در حقیقت در حال ساختن روایت خویش است، چرا که هویت بدون روایت شکل نمیگیرد؛ زیرا انسان تنها مجموعهای از تجربههای پراکنده نیست، بلکه موجودی است که تجربههای خود را به هم پیوند میدهد و از آنها معنایی برای زیستن میسازد. بنابراین مدرسه اگر صرفاً اطلاعاتی را به ذهن منتقل کند، اما نتواند این اطلاعات را در یک افق معنایی قرار دهد، ممکن است دانش تولید کند، اما الزاماً معنا تولید نکرده است. در نتیجه در اینجاست که مفهوم امید، معنایی متفاوت پیدا میکند.
امید در تعلیمو تربیت نباید به یک توصیه اخلاقی، جمله انگیزشی یا احساس خوشبینانه تقلیل یابد، بلکه باید، پیش از آنکه حالتی روانشناختی باشد، نوعی نسبت انسان با آینده باشد. انسان امیدوار کسی نیست که ضرورتاً آینده را روشن میبیند؛ بلکه کسی است که آینده را همچنان گشوده میبیند. از همین رو، تفاوت این دو نگاه بسیار مهم است؛ خوشبینی ممکن است بر این باور استوار باشد که همه چیز خوب خواهد شد، اما امید بر این امکان تکیه دارد که میتوان در شکلگیری آینده نقش داشت. در نتیجه امید تربیتی با عاملیت، مسئولیت و امکان پیوند دارد.
همچنین مدرسه زمانی امیدآفرین است که دانشآموز را صرفاً مصرفکننده آینده معرفی نکند، بلکه او را صاحب سهمی در ساختن آینده بداند، در اینجاست که رابطه روایت و امید آشکار میشود. روایت به انسان میگوید جهان چگونه بوده و اکنون چگونه است؛ اما روایت تربیتی مطلوب باید پرسش دیگری را نیز زنده نگه دارد؛ مثل این پرسش که جهان چگونه میتواند باشد؟ اگر آموزش فقط گذشته را توضیح دهد و وضعیت موجود را طبیعی و تغییرناپذیر جلوه دهد، آموزش به بازتولید وضع موجود نزدیک میشود، اما اگر گذشته را بفهمد، اکنون را نقد کند و آیندههای ممکن را قابل تصور سازد، آموزش به نیرویی برای آفرینش تبدیل خواهد شد. از همین منظر، یکی از وظایف مهم مدرسه، تربیت توانایی تصور آینده است. این توانایی در نظامهای آموزشی معمولاً کمتر از حافظه، محاسبه و پاسخگویی به آزمونها مورد توجه قرار میگیرد؛ در حالی که جامعه آینده به انسانهایی نیاز دارد که فقط پاسخ پرسشهای موجود را ندانند، بلکه بتوانند پرسشهای جدید بسازند. بنابراین آینده پیش از آنکه در جهان بیرونی ساخته شود، در تخیل، زبان و روایت انسان شکل میگیرد. در نتیجه جامعهای که نتواند آینده خود را تصور کند، ناگزیر آیندهای را تجربه خواهد کرد که دیگران برایش طراحی کردهاند، و در اینجا مدرسه به یک نهاد تمدنی تبدیل میشود.
تمدنها فقط با ساختمان، فناوری و نهادهای اقتصادی ساخته نمیشوند؛ چرا که هر تمدن پیش از آنکه در جهان بیرونی ساخته شود، در ذهن انسانهایی شکل میگیرد که توانایی تصور نظمی متفاوت را پیدا کردهاند، و مدرسه یکی از مهمترین مکانهای تولید همین تصور است، چرا که اگر دانشآموز در مدرسه بیاموزد که جهان صرفاً مجموعهای از قواعد ثابت است که باید با آنها سازگار شد، ظرفیت آفرینندگی او محدود میشود؛ اما اگر بیاموزد که بسیاری از واقعیتهای انسانی حاصل تصمیمها، انتخابها و کنشهای تاریخی انسانها هستند، آنگاه خود را نیز در برابر جهان دارای مسئولیت خواهد دید. این نکته ما را به مسئله مهمتری میرساند و آن این است که مدرسه فقط انسان را برای نظم موجود آماده نمیکند؛ بلکه میتواند نظم آینده را نیز طراحی کند. هر نسلی که وارد مدرسه میشود، در معرض مجموعهای از روایتها درباره عدالت، موفقیت، شکست، دیگری، جامعه، وطن، علم، اخلاق و آینده قرار میگیرد. بنابراین پرسش بنیادین این نیست که مدرسه چه چیزی آموزش میدهد؟ بلکه باید پرسید؛ مدرسه چه نوع انسانی را قابل تصور میکند؟ این پرسش، آموزش را از سطح تکنیک به سطح فلسفه ارتقا میدهد.
در چنین چارچوبی، معلم نیز فقط انتقالدهنده محتوای کتاب درسی نیست، بلکه معلم به معنای عمیقتر، راوی یک جهان ممکن است. حتی سکوت معلم درباره آینده، نوعی روایت است؛ همانگونه که نوع نگاهش به پرسش دانشآموز، خطا، تفاوت و شکست نیز پیام تربیتی دارد. معلمی که از پرسش استقبال میکند، بهصورت عملی روایت جهان قابل فهم است را منتقل میکند؛ معلمی که خطا را بخشی از یادگیری میداند، روایت آینده با آزمون و اصلاح ساخته میشود را آموزش میدهد؛ و معلمی که دانشآموز را از مشارکت در معنا محروم میکند، ناخواسته او را به پذیرش جهان آماده وامی دارد. از این رو، اصلاح آموزش را نمیتوان فقط با تغییر کتابهای درسی، افزایش تجهیزات یا بازنگری در شیوههای آزمون محقق کرد.
مسئله عمیقتر، بازنگری در روایت حاکم بر مدرسه است. یعنی باید پرسید مدرسه امروز چه تصویری از انسان ارائه میدهد؟ آیا دانشآموز را موجودی برای رقابت میبیند یا انسانی برای مشارکت؟ آیا موفقیت را در سبقت گرفتن از دیگری خلاصه میکند یا در توانایی ساختن امر مشترک؟ آیا آینده را تهدیدی مبهم معرفی میکند یا عرصهای برای کنش و آفرینش؟
در این میان، امید آموزشی زمانی پایدار خواهد بود که با واقعیت پیوند داشته باشد. امید اگر از تجربه زیسته دانشآموز جدا شود به شعار تبدیل میشود. دانشآموز نمیتواند صرفاً با شنیدن جملات انگیزشی امیدوار شود؛ بلکه زمانی امید را تجربه میکند که در مدرسه شاهد امکان تغییر، تجربه اثرگذاری و احساس تعلق باشد. مدرسه باید به دانش آموز نشان دهد که تصمیمهای کوچکش میتوانند پیامد داشته باشند، پرسش او ارزش شنیدهشدن دارد، خطایش پایان مسیر نیست و آینده چیزی نیست که صرفاً بر سر انسان فرود آید. آینده، تا حدی، چیزی است که انسان در ساختن آن مشارکت میکند. از این منظر، مدرسه را میتوان آزمایشگاه کوچک ساختن نظم اجتماعی دانست. نحوه گفتوگو در کلاس، شیوه حل اختلاف، رابطه میان دانشآموزان، نوع مواجهه با تفاوتها و حتی چگونگی توزیع فرصتها، همه تمرینهایی برای زندگی اجتماعی آیندهاند. از همین رو، دانشآموز در مدرسه فقط درباره جامعه درس نمیخواند؛ بلکه جامعه را در مقیاس کوچک تجربه میکند. بنابراین اگر قرار است جامعهای گفتوگومحور، مسئول، خلاق و امیدوار داشته باشیم، این ویژگیها باید پیش از آنکه در کتابها تعریف شوند، در مناسبات مدرسه تجربه شوند.
در پایان شاید بتوان گفت مسئله آموزش امروز بیش از آنکه کمبود اطلاعات باشد، کمبود افق است. انسانِ برخوردار از اطلاعات اما فاقد افق، ممکن است بسیار بداند، اما نداند این دانستن را برای چه باید به کار گیرد. مدرسه زمانی به رسالت عمیق خود نزدیک میشود که میان دانش و معنا، میان حافظه و آینده، میان شناخت و کنش و میان فرد و جهان پیوند برقرار کند. مدرسه باید جایی باشد که دانشآموز در آن نه فقط پاسخهای گذشته، بلکه امکانهای آینده را نیز بیاموزد.
در نتیجه اگر بخواهیم درباره آینده آموزش سخن بگوییم، شاید لازم باشد پیش از هر اصلاح ساختاری، از خود بپرسیم؛ چه روایتی از آینده در مدرسه جریان دارد؟ زیرا هر روایتی که در مدرسه درباره آینده ساخته میشود، دیر یا زود در رفتار انسانهای آینده خود را نشان خواهد داد. اگر روایت مدرسه، روایت بنبست باشد، امید به حاشیه رانده میشود و اگر روایت مدرسه، روایت امکان باشد؛ انسان به جای تسلیم در برابر جهان به مشارکت در ساختن آن دعوت میشود. بنابراین مدرسه در عمیقترین معنای خود، محل انتقال گذشته به نسل جدید نیست، بلکه محل گفتوگوی گذشته با آینده است، و در همین نقطه آموزش از یک فرایند اداری به یک امر تمدنی تبدیل میشود؛ یعنی ساختن انسانی که نهتنها جهان موجود را میفهمد، بلکه جرئت تصور جهانی دیگر و توانایی ساختن آن را نیز دارد.
یادداشت از: محدثه حکیمزاده؛ نویسنده و پژوهشگر
انتهای پیام/


















ثبت دیدگاه علمی و آموزشی