جمعه, ۲۶ تیر , ۱۴۰۵ Friday, 17 July , 2026 ساعت تعداد نوشته های امروز : 5×

تیتر اخبار آکادمی

رنجبر: ۲ زندانی خراسان شمالی در کنکور کارشناسی ارشد شرکت کردند تخم‌مرغ شانسی (Easter Egg) در کدهای نرم‌افزاری: نبرد یک برنامه‌نویس برای جاودانگی در دنیای آتاری وب‌سایت یک میلیون دلاری: دانشجویی که با فروش پیکسل‌ها تاریخ‌ساز شد نقش روانشناسان و مشاوران در تقویت تاب آوری ملی و سلامت اجتماعی رئیس سازمان نظام روان‌شناسی خواستار حمایت دولت از دانش‌آموزان مناطق جنگزده شد آزمون کارشناسی ارشد ۱۴۰۵ در مشهد رقابت ۶۵۰ هزار نفری در کنکور ارشد؛ سهم یک‌درصدی سمنان از ماراتن علمی رقابت بیش از ۸هزار داوطلب کارشناسی ارشد ناپیوسته در چهارمحال و بختیاری آزمون کارشناسی ارشد ۱۴۰۵ در تبریز خطر افزایش ابتلا به بیماری‌های روانی با مصرف ماری‌جوانا/ گزارش ساینس‌دیلی ناجی خاموش میلیون‌ها کارمند: لری تسلر و انقلابی به نام «کپی و پیست» درمان آلزایمر با داروی اختلال دوقطبی نقش مغز در پرخوری؛ نوروساینس چه می‌گوید؟ دستاورد پژوهشگران دانشگاه تهران در حوزه امنیت هوش مصنوعی روبات انسان نما به یک کودک لگد زد انویدیا با غول‌های فناوری کره جنوبی قرارداد بست روبات انسان نما به قله ۶۲۰۰ متری صعود کرد! روبات انسان نما فروشگاه ۲۴ ساعته را می گرداند محقق ایرانی پمپ مینیاتوری برای نرم روبات‌ها ابداع کرد روبات انسان نمای چینی کارگر آزمایشی انبار می شود علی بابا هوش مصنوعی برای روبات ها ارائه کرد روبات ایتالیایی به کمک بیماران ALS آمد مذاکره با دستگاه‌ها برای توسعه صادرات محصولات فریلنسرها ثبت‌نام سومین دوره المپیک فناوری ۲۰۲۶ آغاز شد برگزاری فیراکاپ آزادایران ۲۰۲۶ در دانشگاه صنعتی امیرکبیر روبات‌های انسان نما ۶ روز کارگری کردند پیروزی قاطع ۱۰ بر صفر نمایندگان ایران مقابل آمریکا در ربوکاپ ۲۰۲۶ ربات‌ها حس لامسه پیدا می‌کنند؛ آغاز رقابت جدید در هوش مصنوعی فیزیکی روبات انسان‌نما به همکارانش حمله کرد روبات انسان‌نما برای نخستین بار جراحی کرد خطر جراحات ناشی از حمل بار با اگزواسکلتون جدید کمتر می شود رقابت دانشجویان و دانش آموزان در ۲۱ لیگ رباتیک و هوش مصنوعی در فیراکاپ تعیین زمان امتحانات نهایی و کنکور در اختیار مراجع اجرایی است تاثیر شبکه‌های اجتماعی بر اضطراب و مهارت‌های ارتباطی جوان آیکن Save و معمای فلاپی دیسک: چگونه یک قطعه پلاستیکی منسوخ، جاودانه شد؟ راز پیوند عاطفی عمیق کودکان با «خاله» و «عمه» فضانوردان روسیه و ناسا امروز به فضا می‌روند چرا حس درونی برخی افراد با دوره بزرگسالی تطابق ندارد؟ نکاتی درباره مشکلات خواب در کودکان یادگیری زبان‌ها می‌تواند مغز را جوان‌تر کند اهمال کاری یا کمال گرایی؟/ اینفوگرافیک کاهش اضطراب با ۵ راهکار علمی و در عین حال ساده ترک سیگارخطر ابتلا به زوال عقل را کاهش می‌دهد! تکمیل مدارس نیمه‌تمام در اولویت سازمان نوسازی مدارس راه‌اندازی 2 رشته جدید کاردانش در حوزه حمل‌ونقل ریلی کشور سربازان امریه آموزش‌وپرورش باید برای دوره آموزش رزم اقدام کنند تمدید ثبت‌نام در امتحانات ترمیم سابقه تحصیلی تا ساعت 15 امروز وزارت آموزش و پرورش زمان جدید آزمون دین و زندگی یازدهم را اعلام کرد فردا؛ آخرین مهلت ثبت نمرات دانش‌آموزان پایه نهم راهکارهای کم‌آسیب‌کردن طلاق برای کودکان

هرکس آقای خودش را آورده بود
1405-04-14
شناسه : 33140
بازدید 12
0

یکی آقا را با لباس رزم دوست داشت، یکی با رفاقتش با شهدا، یکی با لبخند پدرانه‌اش، هر کس آقای خودش را آورده بود.

ارسال توسط :
پ
پ
فرهنگی

به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم،  محمد حقی نویسنده  و ناشر از نخستین روز حضور خود در آیین وداع و تشییع رهبر شهید ایران روایتی نوشته که آن را برای انتشار در اختیار خبرگزاری تسنیم قرار داده است. این روایت به شرح ذیل است:

 «از عصر جمعه تا ظهر شنبه، رفقا یک لحظه هم از کنار دیگ‌ها کنار نرفتند. یکی برنج دم می‌کرد، یکی گوشت خرد می‌کرد، یکی ظرف می‌شست، یکی آتش را زنده نگه می‌داشت. شب از نیمه گذشت، صبح شد و ظهر و هیچ‌کس نخوابید. 

خستگی روی صورت همه نشسته بود؛ اما وقتی آخرین دیگ از روی آتش پایین آمد و کشیده شد و توزیع شد انگار خستگی تازه خودش را نشان داد. خستگی نه از جنس کار که از جنس دوری و میزبانی که در مصلی بود

چند دقیقه‌ای فقط همدیگر را نگاه کردیم. هیچ‌کس چیزی نمی‌گفت. راه افتادیم سمت محل وداع.

در راه، با اینکه پاهایمان دیگر جان نداشت، انگار چیزی ما را می‌کشید. فکر می‌کردم می‌روم چند قطره اشک بریزم، دلم سبک شود و برگردم؛ اما از همان خیابان‌های منتهی به مصلی فهمیدم قرار نیست این‌بار چیزی سبک شود.

مشتی که حتی زیر آوار نیز گره‌خورده بود، گویی آخرین پیامش استقامت بود

هرچه جلوتر می‌رفتیم، جمعیت بیشتر می‌شد. از روی لهجه‌ها می‌شد فهمید که همه آمده‌اند؛ از همه جای ایران. کنارم پیرمردی با لهجه آذری آرام صلوات می‌فرستاد. چند قدم جلوتر، مادری با لباس محلی جنوبی، کودکش را بغل کرده بود و زیر لب روضه می‌خواند. جوانی با لهجه مشهدی مسیر را برای پیرزن‌ها باز می‌کرد. مردی با لباس بلوچی، آن طرف‌تر عشایری با کلاه نمدی، روحانی، دانشجو، کارگر، کاسب، نظامی… انگار ایران را تکه‌تکه آورده بودند و کنار هم گذاشته بودند.

میان آن همه آدم، نگاهم مدام روی عکس‌هایی می‌افتاد که در دست مردم بود.

عکس‌ها عجیب بودند؛ خیلی هاشان شبیه هم نبودند.

پیرمردی عکس آقا را با لباس نظامی در دست گرفته بود. هر بار که نگاهش می‌کرد، زیر لب چیزی می‌گفت و سرش را پایین می‌انداخت. انگار سال‌ها با همان تصویر زندگی کرده بود.

کمی آن‌طرف‌تر، جوانی عکسی از آقا در کنار فرماندهان شهید را روی سینه‌اش چسبانده بود. هرکس از کنارش رد می‌شد، ناخودآگاه نگاهی به عکس می‌کرد؛ انگار آن قاب، فقط یک عکس نبود، یک تاریخ بود.

پسری شاید پانزده‌شانزده ساله، تصویری از لبخند آقا را بالا گرفته بود. لبخند روی عکس بود، اما خود پسر اشک می‌ریخت.

مردی میانسال، تصویری را در دست داشت که آقا میان مردم نشسته بود؛ نه پشت تریبون، نه در دیدار رسمی؛ میان مردم. آن را طوری در آغوش گرفته بود که انگار عزیزترین یادگار زندگی‌اش است.

همان‌جا فهمیدم هرکس، آقای خودش را آورده است.

یکی آقا را با لباس رزم دوست داشت، یکی با رفاقتش با شهدا، یکی با لبخند پدرانه‌اش، یکی با نگاه نافذش، یکی با حضورش میان مردم. هیچ‌کس این را به زبان نمی‌آورد، اما انتخاب هر عکس، خودش یک روایت بود؛ روایتی از اینکه صاحب آن عکس، با کدام فصل از زندگی آقا زندگی کرده است.

راه باز می‌شد و دوباره بسته می‌شد. مصلی پر و خالی می شد، آمدگان با ‌قدم های سبک می آمدند و رفتگان با باری سنگین می رفتند. کسی بی‌حوصله نبود. هیچ‌کس عجله نداشت. انگار همه می‌دانستند این آخرین قرار است.نزدیک‌تر که شدیم، بغض دیگر امان نمی‌داد.

آمده بودم اشک بریزم و سبک شوم، اما انگار غم دنیا را در دلم ریختند. داغ، فقط داغ فراق نبود؛ داغ دست‌های بسته بود. حس می‌کردی خونت به جوش آمده، اما هیچ راهی برای فریاد کشیدن نداری. فقط میان آن جمعیت ایستاده‌ای، اشک می‌ریزی و به خودت می‌گویی: کاش می‌شد کاری کرد.

در همین فکرها بودم که چشمم به پرچم‌های سرخ افتاد.

باد آرام آنها را تکان می‌داد و هزاران دست، آنها را بالای سر گرفته بودند. هیچ شعاری لازم نبود. خود پرچم‌ها حرف می‌زدند. همه نگاه‌ها یک معنا داشت؛ خون ولیّ خدا فراموش‌شدنی نیست. وعده خداست که خون مظلوم بر زمین نمی‌ماند: «وَمَن قُتِلَ مَظْلُومًا فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِيِّهِ سُلْطَانًا…»

امروز، بیش از آنکه یک تشییع ببینم، روایت یک ملت را دیدم؛ ملتی که هرکدام تصویری متفاوت از آقایشان در دست داشتند، اما همه با یک دل آمده بودند. میلیون‌ها نفر، میلیون‌ها خاطره، میلیون‌ها روایت… و یک داغ مشترک.

انتهای پیام/

 

ثبت دیدگاه علمی و آموزشی

  • دیدگاه‌های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام‌هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام‌هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیرمرتبط باشد منتشر نخواهد شد.