سه شنبه, ۵ خرداد , ۱۴۰۵ Tuesday, 26 May , 2026 ساعت تعداد نوشته های امروز : 0×

تیتر اخبار آکادمی

اعلام اولویت‌های پژوهشی سال 1405 شورای عالی آموزش و پرورش واکنش آموزش و پرورش به یک پیشنهاد برای جذب معلمان تدوین محتوای آموزشی با محوریت جنگ تحمیلی سوم و رهبر شهید برای سال 1406 مشارکت 60 درصدی مؤسسان در انتخابات شوراهای مدارس غیردولتی وزارت آموزش و پرورش به دنبال ارتقای کیفیت خدمات آموزشی و تربیتی تداوم آموزش در سمپاد با وجود شرایط ویژه کشور شورای نظارت مدارس غیردولتی از تخلف‌محوری خارج می‌شود ثبت‌نام بیش از یک میلیون دانش‌آموز در طرح «ایران دیجیتال» پایان مدارس هیئت‌امنایی و یک سؤال بی‌جواب! بازتاب حماسه سوم خرداد در کتاب‌های درسی دانش‌آموزان مجازی شدن امتحانات نهایی تکذیب شد کاهش تنوع مدارس، گامی اساسی برای تحقق عدالت آموزشی تمدید مهلت ثبت‌نام آزمون سراسری سال 1405 تا 8 خرداد امروز آخرین مهلت ثبت‌نام آزمون سراسری و دانشجو معلم سامانه شهریه مدارس غیردولتی به‌روز نیست ساماندهی و کاهش تنوع مدارس در شورای‌عالی آموزش‌وپرورش طرح کاهش تنوع مدارس دولتی امسال اجرا نمی‌شود جزئیات تأیید سوابق تحصیلی کنکور 1405 اعلام شد راه‌اندازی 1200 مدرسه حفظ قرآن در سراسر کشور هوش مصنوعی به فوق‌برنامه‌های دانش‌آموزان سمپاد اضافه شد رئیس سازمان سنجش: کنکور 1405 پس از امتحانات نهایی برگزار می‌شود کاظمی: عدالت آموزشی باید گفتمان اول استان‌ها باشد وزیر آموزش‌وپرورش: هوش مصنوعی نیازمند متولی واحد است برگزاری آزمون سراسری حداقل 20 روز پس از امتحانات نهایی تأکید کاظمی بر تشکیل شبکه جهاد تبیین در دانشگاه فرهنگیان ثبت‌نام دانش‌آموزان اتباع تا نیمه خرداد نهایی می‌شود کاظمی: شهید رئیسی رئیس‌جمهور تراز نظام جمهوری اسلامی بود آموزش‌وپرورش آماده اسکان تابستانی فرهنگیان با 9هزار واحد آموزشی مفاهیم قرآنی باید به مهارت‌های زندگی تبدیل شود اعلام جزئیات شروط آموزش و پرورش برای آزمون استخدامی ابلاغ اجرای شیوه مدیریت هیئت امنایی در مدارس دولتی برگزاری حضوری امتحانات خرداد؛ خودسری ناتمام برخی مدارس غیردولتی! اعلام نحوه برگزاری امتحانات پایان سال دانش‌آموزان ابتدایی پرورش استعدادهای درخشان بر 25 شایستگی متمرکز شد دستورالعمل جدید برای نظارت بر لباس دانش‌آموزی ابلاغ شد ترویج جوانی جمعیت با ایجاد ظرفیت گسترده در کتاب‌های درسی ارتقای رتبه همدان در کنکور و امتحانات نهایی کشور پاسخ شورای عالی انقلاب فرهنگی به شبهات کنکور؛ تأکید بر حقوق داوطلبان چاپ بیش از 160 میلیون کتاب درسی برای سال تحصیلی آینده برنامه جبرانی تابستانی برای دانش‌آموزان ابتدایی اجرا می‌شود اجرای برنامه‌های هفته سلامت در 740 منطقه آموزشی کشور سفیران سلامت دانش‌آموزی نقش مهمی در ارتقای سلامت جامعه دارند کمبود نیروی بهداشت مدارس؛ چالش خدمت‌رسانی به 16 میلیون دانش‌آموز 5 میلیون نفر در بحران‌ها غربالگری سلامت روان شدند امتحانات پایه‌های هفتم تا دهم در تهران مجازی برگزار می‌شود چاپ بیش از 160 میلیون جلد کتاب درسی برای سال تحصیلی 1406–1405 فرمانده سنتکام ناخواسته دروغ ترامپ و هگست را برملا کرد آسیب دیدن حدود 1500 واحد آموزشی در جنگ رمضان تشریح جزئیات نحوه و زمان برگزاری امتحانات پایان سال و کنکور عرضه 500 عنوان کتاب انتشارات مدرسه در نمایشگاه مجازی تهران

یک عصر اردیبهشتی با خانواده شهدا در قطعه 42
1405-02-22
شناسه : 29785
بازدید 10
2

اینجا گلزار شهداست؛ قطعه 42؛ زنده است؛ پر از شهید و عطر شهید.اینجا خانه است؛ یک خانه پر از قصه؛ پر از زندگی…

ارسال توسط :
پ
پ
فرهنگی

خبرگزاری تسنیم: فاطمه مرادزاده ـ عصر یکی از همین روزهای دلچسب اردیبهشت بود. تا به خودم آمدم در قطعه 42 بالای سر مزار مریم‌ساداتِ رفیق ایستاده بودم. دسته‌ی کوچک گل سرخ و ساقه‌های لطیف و هوشبر گل یاس را روی سنگ سپید مزارش گذاشتم. انگار پیش از من هم یکی آمده بود و دور تا دور مزارش را با گل‌های سرخی به شکل قلب آراسته بود. یادم آمد چند روز پیش وقتی با شماره تلفنی که از خانواده‌اش به دستم رسیده بود، تماس گرفتم، آقایی که خودش را برادر مریم‌ا‌‌لسادات معرفی کرد، با گریه گفت که همسرش هر روز به مریم سر می‌زند و مزارش را غرق گل می‌کند.

سه دسته گل همراهم بود که هر کدامشان یک گل سرخ داشت و چند پرِ ساقه‌ی خوشبوی یاس سپید. یکی را روی مزار مریم‌سادات؛ اولین شهید راهپیمایی قدس، دیگری را روی مزار بهاره گلرویی؛ شهید حوزه رضوان 104 و آخری را هم روی مزار سمیه‌سادات بکایی؛ فرمانده جوان حوزه رضوان 104 جنت‌آباد گذاشتم. مزار هر سه نفرشان در یک ردیف کنار هم است.

در قطعه 42، تعدادی صندلیِ مجلسیِ فلزیِ تاشو با روکش‌های قرمز برای نشستن خانواده شهدا و زائران گذاشته‌اند.

یک صندلی می‌آورم و پایین پای مزار مریم می‌گذارم و می‌نشینم  به صحبت کردن با دوست شهیدی که دوره آشنایی‌مان به راهپیمایی روز قدس می‌رسد؛ به 22 اسفند 1404 و پس از آنکه مریم به شهادت رسید، و من دوست شهید جدیدی پیدا کردم و هر بار به عشق دیدارش به گلزار می‌آیم.

جنگ آمریکا و رژیم صهیونیستی علیه ایران , گلزار شهدا , شهید ,

دوشنبه است و وسط هفته. گلزار نسبت به روزهای آخر هفته خلوت‌تر است و جمعیتِ حاضر، بیشتر خانواده شهدا هستند. پدر و مادر و همسران شهدا…

از روی همان صندلی که نشسته‌ام، چشمم به ردیف جلو می‌افتد. ردیف جلو سمت راست، یک سید روحانیِ بسیار جوان و آرام و صبور روی صندلی نشسته و دارد روی سر مزاری قران می‌خواند و گاه‌گاهی هم انگار زیر لب با کسی حرف می‌زند. پایین پاهایش سنگ مزاری است که بالای آن چند گلدان قرار دارد. دو شاسی عکس با تصویر دختربچه ملوسی که روسری به سر دارد، به گلدان‌ها تکیه داده است. روی مزار سه چراغ شیشه‌ای سبز و سپید و قرمز، یک پرچم کوچک ایران و یک ورق کاغذ که روی آن چند نقاشی کشیده شده، دیده می‌شود. مزار با قلوه‌سنگ پوشانده شده و فقط قسمت بالای آن یک قطعه سنگ سیاه دارد که روی آن نوشته شده: شهید زهراسادات سیادت موسوی. شهادت 18/12/1404. قطعه 42 ردیف 37. 

تصویر دخترک زیباست و نگاهی نافذ و لبخندی معصومانه روی لب دارد که محال است چشم رهگذری به آن بیفتد و زانوانش سست نشود و بی‌اختیار کنار سنگ مزار ننشیند.

برمی‌خیزم و به آن سمت می‌رم. لحظاتی نگذشته که خودم را روی یک صندلی کنار مرد جوان می‌بینم.

مرد جوان، پدر آن شهیدِ نازنین و کوچک است؛ بابای زهراسادات سیادت موسوی که شروع می‌کند آرام آرام از جگرگوشه‌اش گفتن؛ از ویژگی‌هایش، از کتاب‌خوان و امام‌رضایی بودنش. از دلتنگی‌هایش برای دایی مهدی زین‌الدین که سال 1363 به شهادت رسیده و زهرا از چند ماه پیش عاشق و دلتنگش شده بود.

محمد آقای موسوی لابه‌لای صحبتش گاهی سکوت می‌کرد و آن‌هم وقتی بود که آرام آرام اشک روی گونه‌هایش می‌لغزید. انگار که بغض گلویش را خفت کرده بود. اما خیلی زود می‌گفت که من و مادر زهرا دخترمان را با اختیار و افتخار به ایران و اسلام و انقلاب تقدیم کرده‌ایم و مراقب هستیم که مبادا رفتاری از ما سر بزند که خداوند قربانی‌مان را قبول نکند یا در این سختی و امتحان بزرگ مردود بشویم.

عجله‌ای نداشتم و مثل خود آقای موسوی آرام و صبور نشستم و تمام وجودم گوش شد برای شنیدن واو به واو کلمات و جمله‌هایی که می‌گفت؛ یعنی همان کاری که دوست داشت؛ از زهرا گفتن و صحبت کردن. اصلا انگار هر روز عصر به گلزار می‌آمد و با دخترکش حرف می‌زد و خاطرات 7 سال زندگی با او را ذره ذره در ذهنش مرور می‌کرد. و حالا می‌توانست آن خاطرات را با یکی در میان بگذارد، شاید اینطور قلبش التیامی بیشتری می‌یافت. لابه‌لای صحبت‌ها گاهی گوشی‌اش را جلو می‌آورد و گالری گوشی را بالا و پایین می‌کرد و انگشتش روی یک عکس می‌ماند و تصویری از زهرا را نشانم می‌داد. 

همان اوایلِ گفت‌و‌گویمان خانم مسنی نزدیک آمد، کنار مزار زهراسادت نشست، با چشمانی که اشک توی آن نشسته بود، فاتحه‌ای خواند و بعد سلام و تسلیتی به ما گفت و کلی لعن و نفرین نثار امریکا و اسرائیل و منافقان کوردل کرد و رفت. 

صحبت‌های پدر زهرا دو ساعتی طول کشید. در این بین، سه چهار مرد میانسالِ مشکی‌پوش از راه باریکی که کنار مزار زهرا بود، رد شدند تا به مزار جگرگوشه‌شان بروند. اما وقتی کنار آقای موسوی می‌رسیدند، می‌ایستادند، سلام و احوالپرسی می‌کردند و حال مریم‌سادات را می‌پرسیدند؛ خواهر دو ساله زهراسادات، که از روز بمباران، به کما رفته و در بیمارستان بستری است. 

انگار بابای زهرا و مریم را خوب می‌شناختند و از احوالش باخبر بودند؛ انگار آنها هم مثل سیدمحمد هر روز ظهر تا غروب آفتاب و حتی اذان مغرب، برای دیدن عزیزانشان به گلزار می‌آمدند؛ به قطعه 42 به خانه دومشان…

جنگ آمریکا و رژیم صهیونیستی علیه ایران , گلزار شهدا , شهید ,

صحبت‌های سیدمحمد به نیمه رسیده بود که یک دخترخانم خیلی جوان آمد و با او احوالپرسی گرمی کرد. همسر شهید خلج بود. گفت دلم می‌خواست بالای سر مزار محمد گل شب‌بو بکارم، اما دیروز که آمدم دیدم گل‌های دیگری کاشته شده. خیلی ناراحت شدم. شب خواب محمد را دیدم و حسابی به او گلایه کردم. امروز که اینجا آمدم باناباوری دیدم همه گل‌های دیروزی از جا کنده و دور انداخته شده و به جایشان گل شب‌بو کاشته‌اند. خیلی خوشحال بود که محمد آنقدر هوایش را دارد و گفت که حضورش را همه جا احساس می‌کند و برای همین اینقدر آرام است.

راست می‌گفت، خیلی آرام بود، آرام و خیلی جوان؛ نمی‌شد باور کرد که در این سن‌وسال همسر شهید شده است. از کیفش دو بسته پلاستیکی کوچک در آورد و یکی را به بابای زهراسادات داد و یکی را هم به من. در هر بسته یک تسبیح زردرنگ صدتایی بود که یک پلاک کوچک با تصویر شهید محمد خلج و رهبر شهید به انتهایش گره خورده بود. هدیه ارزشمندی بود و خیلی خوشحال شدم، چون تسبیح صدتایی‌ام را چند روز پیش کیان؛ برادرزاده دو ساله‌ام پاره کرد بود و دقیقا پیش از آمدن به بهشت‌زهرا، دلم یک تسبیح صدتایی خواست. حالا دیگر من هم باور کرده بودم که شهید محمد خلج خیلی حضور دارد، چون فقط چند ساعت پس از آرزوی کوچکم یک تسبیح صدتاییِ خوش‌رنگش به دستم رسانده است.

یک کم بعد، خانم بسیار جوان دیگری آمد که مانتو و شال پوشیده بود. با همسر شهید خلج احوالپرسی کرد و رفت چند ردیف پایین‌تر سر مزاری نشست. اسمش محدثه بود.

انگار اینجا همه همدیگر را می‌شناسند. انگار همه یک خانواده‌اند. خانواده بزرگ قطعه 42 که هر روز می‌آیند سر مزار عزیزانشان، ساعت‌ها می‌نشینند و گاهی بلند می‌شوند دوری می‌زنند توی قطعه و برای شهدای دیگر فاتحه می‌خوانند و با خانواده‌هایشان گپ‌وگفتی می‌زنند. به هم چای و شیرینی تعارف می‌کنند و از خاطرات دور و نزدیکشان می‌گویند. تقریبا همه آرامش دارند، به جز بابای علی که از جمع این خانواده به جمع آن خانواده می‌رود و مدام و تندتند صحبت می‌کند و گاهی می‌زند زیر گریه… پسرش علی خیلی جوان بوده که شهید می‌شود. دور میدان نیلوفر، وقتی یک کلانتری را می‌زنند ترکش به او می‌خورد و در جا به شهادت می‌رسد.

بابای علی که همه آقای دکتر صدایش می‌زنند، راه می‌رود و چیزهایی می‌گوید و بعد اضافه می‌کند که، کفر می‌گویم. خودم می‌دانم که کفر می‌گویم… ولی من مثل او فکر نمی‌کنم. من فکر می‌کنم جگر بابای علی بدجور سوخته است؛ بیشتر از سقفی که بتوان تحمل کرد؛ بیشتر از تاب‌آوری‌اش.

گفت‌وگوی مفصلم با سیدمحمد؛ بابای زهراسادات به پایان می‌رسد. ساعت حدود 6 بعدالظهر است. از روی صندلی بلند می‌شود و می‌گوید باید زودتر به نماز مغرب برسم؛ به مسجد کمیل در نارمک. سیدمحمد امام جماعت مسجد کمیل است؛ همان مسجدی که زهرایش در آن بزرگ شد و در همان مسجد روی دست نمازگزاران تشییع شد.

سیدمحمد که می‌رود، من هم بلند می‌شوم و می‌روم دو ردیف پایین‌تر؛ جایی که محدثه نشسته است؛ همسر جوان یکی از شهدای فراجا که در بمباران کلانتری میدان نیلوفر به شهادت رسیده است.

محدثه 25 سال دارد و دو فرزند. زود ازدواج کرده است. از همسرش که می‌گوید یک‌هو دلتنگ می‌شود و بغضش می‌ترکد. با اینکه همسرش به خوابش آمده و گفته هروقت گریه می‌کنی من اینجا خیلی اذیت می‌شوم، اما دست خودش نیست، شال نازکش را می‌کشد روی صورتش و می‌زند زیر گریه.

بابای علی که حالا روی صندلی کنار چند مرد در ردیف پشت سر ما نشسته است، بلند می‌شود، سمت ما می ‌آید و دستانش را که یک سینی روی آن است، سمت‌مان دراز می‌کند. دو لیوان چای توی سینی است. محدثه هم شیرینیِ بیسکویتی به سمتش تعارف می‌کند.

نزدیک اذان مغرب است. با محدثه قرار می‌گذارم که یک روز مفصل با هم صحبت کنیم. دوباره چرخی توی قطعه می‌زنم و می‌روم برای دست‌نماز. اما محدثه و بابای علی و همسر شهید خلج و تعداد دیگری از بابا و مامان‌ها و همسران شهید همچنان آنجا نشسته‌اند؛ در خانه دومشان، در قطعه 42.

نماز را در فضایی که در یک محوطه باز در نزدیکی شهید ابراهیم هادی فراهم کرده‌اند، به جماعت می‌خوانم.

سیاهیِ شب چادرش را روی بهشت زهرا کشیده است. دل من اما هنوز در قطعه 42 مانده است. برمی‌گردم. خانواده‌ها نماز خوانده و دوباره همانجا نشسته‌اند؛ چند خانم سر یک مزار. یک دختر و پسر جوان سر مزاری دیگر. چند مرد آنطرف‌تر و 5،6 مرد میانسالِ مشکی‌پوش هم بیرون قطعه مشغول صحبت و تعریف خاطراتی هستند. 

اینجا کسی احساس دلتنگی و غربت نمی‌کند؛ اینجا خانه دوم، شاید هم خانه اول و تمام عشق و امید این خانواده‌هاست.

پایان/

 

ثبت دیدگاه علمی و آموزشی

  • دیدگاه‌های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام‌هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام‌هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیرمرتبط باشد منتشر نخواهد شد.