دوشنبه, ۲۴ فروردین , ۱۴۰۵ Monday, 13 April , 2026 ساعت تعداد نوشته های امروز : 33×

تیتر اخبار آکادمی

تأکید کاظمی بر ترویج فرهنگ ایثار در نسل جدید دانش‌آموزان ساخت 168 مدرسه به یاد تک‌تک دانش آموزان شهید کشور امروز آخرین مهلت انتخاب رشته آزمون دکتری تأکید وزیر آموزش‌وپرورش بر لزوم برنامه‌ریزی دقیق برای شرایط پس از جنگ برنامه‌های دهه کرامت 1405 با محوریت نشاط و نقش‌آفرینی دختران آغاز سنجش و غربالگری نوآموزان بدو ورود به دبستان برنامه مدرسه تلویزیونی ایران برای 23 فروردین اعلام شد تداوم‌ اسکان اضطراری فرهنگیان تا پایان فروردین انتشار مجموعه صوتی «از ایرانمان دفاع می‌کنیم» برای دانش‌آموزان الگوی جدید تعیین شهریه مدارس غیردولتی نهایی می‌شود سمپاد: هنوز تصمیمی درباره زمان ثبت‌نام آزمون‌ها گرفته نشده است آیه سال 1405 اتحادیه دانش‌آموزان توسط نماینده رهبری اعلام شد جدول پخش مدرسه تلویزیونی دانش‌آموزان تا 27 فروردین سرانه دانش‌آموزی تا سال 1405 به بیش از 16 هزار میلیارد تومان می‌رسد اهدای بسته فرهنگی کانون پرورش فکری به کودکان آسیب‌دیده از جنگ بازدید وزیر آموزش‌وپرورش از ساختمان آسیب‌دیده شهید باهنر ابلاغ جداول درسی فنی‌وحرفه‌ای و کاردانش برای سال تحصیلی 1406-1405 دانش فضایی ایران پابرجاست/ ضرورت رعایت پدافند در احداث مکان‌های جدید دانش فضایی ایران پابرجاست/ ضرورت رعایت پدافند در احداث مکان‌های جدید برنامه درسی مدرسه تلویزیونی ایران برای شنبه 23 فروردین 1405 ملت ایران پرچمدار دفاع از حق و حقیقت در جهان است کاهش سرفاصله حرکت قطارهای مترو تهران از 22فروردین اجرای پویش فرهنگی به یاد دانش آموزان شهید میناب در تایلند مدارس تهران تا پایان فروردین غیرحضوری شد/فعالیت 50درصدی کارکنان ادارات چالش شهریه مدارس غیرانتفاعی در سال نیمه تعطیل/آموزش آنلاین،شهریه کامل؟ اعلام نحوه برگزاری ارزشیابی پایان سال تحصیلی 1405-1404 برنامه درسی مدرسه‌ تلویزیونی‌ ایران برای چهارشنبه تبیین فرهنگ ایثار و شهادت برای نسل دانش‌آموز ضروری است افزایش نیاز به خدمات روانی برای دانش‌آموزان مناطق آسیب‌دیده زمان ثبت‌نام آزمون سراسری 1405 اعلام شد اجرای طرح ملی آموزش هوش مصنوعی برای دانش‌آموزان و معلمان ٣١٢ دانش آموز و معلم تا روز سی‌ونهم جنگ شهید شدند گزارش سمپاد از فعالیت‌های دانش‌آموزان در ایام «جنگ رمضان» سرود صبحگاهی مدارس با شعری از رهبر شهید انقلاب اجرا می‌شود مستندسازی جنایت علیه دانش‌آموزان برای پیگیری حقوقی جهانی سوگواره 5 هزار دانش‌آموز در حرم رضوی به یاد شهدای میناب برنامه آموزش‌وپرورش در صورت لغو کنکور و امتحانات نهایی تمرکز آموزش‌وپرورش بر ارتقای تاب‌آوری و نشاط دانش‌آموزان بازنمایی حادثه مدرسه شجره طیبه میناب در کتاب‌های درسی شهادت 245 دانش آموز تا روز 37 جنگ/ تخریب 51 مدرسه الزام مدارس غیردولتی به اجرای کامل تعهدات آموزشی پخش برنامه‌های مدرسه تلویزیونی ایران در 16 فروردین از شبکه آموزش اعلام 14 سیاست راهبردی سازمان نوسازی مدارس برای سال 1405 راهنمای جامع 15 گانه برای برگزاری کلاس‌های غیرحضوری موفق تداوم طرح همیار سمپاد در ایام مقاومت ملی با محور عدالت آموزشی ادامه آموزش غیرحضوری با مدرسه تلویزیونی و درسنامه‌ها مدرسه‌ای که باید به یادمان تبدیل شود؛ چرا میناب نباید فراموش شود؟ اعلام برنامه درسی مدرسه تلویزیونی ایران در 15 فروردین بزرگداشت چهلم شهدای دانش‌آموز میناب در مدارس سراسر کشور مشکلى در شبکه شاد وجود ندارد

دختر 17 ساله‌ای که دشمن او را «ژنرال ایران» نامید
1405-01-24
شناسه : 22190
بازدید 9
2

معصومه آباد در کتاب “من زنده‌ام” تصویریاز مجاهدت‌های زنان ایران در سلول‌های رژیم بعث را به تصویر می‌کشد.

ارسال توسط :
پ
پ
فرهنگی

به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، پشت سربازانی که در میدان نبرد حاضرند و جانشان را برای وطن در دست گرفته، زنانی ایستاده‌اند که اگرچه جنگ چون جغدی بر زندگی‌شان سایه افکند و آرزوهایشان را بر باد داد، اما استوار ایستادند تا وجبی از خاک ایران با حضور پوتین‌های خارجی آلوده نشود. میدان حضور این زنان اگرچه متکثر است؛ از خانه تا مسجد، از خیابان تا اردوگاه‌های عراق، اما همگی یک آرمان دارند: حفظ ایران و اسلام.

خاطرات “من زنده‌ام”، نوشته معصومه آباد نمونه تام و تمام این مقاومت و ایستادگی است. او در این اثر خاطرات ماه‌ها اسارت در اردوگاه‌های عراق را به همراه سه بانوی دیگر به تصویر می‌کشد؛ خاطراتی که مرور آنها برای آباد چندان ساده نبود.

آباد یکی از نیروهای جوان هلال احمر بود که بعد از پیروزی انقلاب به عنوان نماینده فرماندار در هلال احمر در یکی از یتیم خانه‌های شهر آبادان(زادگاهش) مشغول به کار می‌شود. او در زمان آغاز حملات هوایی رژیم بعث به شهر آبادان مجبور به انتقال کودکان به شیراز می‌شود اما در راه بازگشت به آبادان و در همان روزهای ابتدایی جنگ به اسارت درمی‌آید. 

دشمن برای همه گزینه‌ها آماده بود، الا زنی با تبر در خط مقدم

40 ماه اسارت این سه بانوی ایرانی در حالی که سن چندانی ندارند، نکته‌های قابل تأملی برای مخاطبان دارد؛ از ظرفیت وجودی انسان در شرایط بحرانی و سخت گرفته تا نجابت و تدبیر بانوان ایرانی در مقابل با دشمن. 

آباد در گفت‌وگویی با تسنیم درباره وحدت آزادگان در اردوگاه‌های عراق زیر سایه سختی‌ها و وحشتی که بعثی‌ها ایجاد می‌کردند، گفت:

 در همان ماموریتی که بچه ها را از شهر خارج می‌کردیم، در این ماموریت با آقای صالحی و چند تن از خانم ها که مربی بودند، وقتی تحویل شیرخوارگاه شیراز دادیم من به آقای صالحی گفتم خب دیگه کاری اینجا نداریم و بچه ها را تحویل دادیم و باید برگردیم. به زیارت شاهچراغ (ع) رفتم، بعد به دانشکده ادبیات رفتم و آنجا ماشین های هلال احمر به سمت خوزستان و آبادان می رفت. در مسیر که می‌رفتیم یک تعدادی از سربازان عراقی کنار جاده زیر لوله های نفت در قسمت خاکی دراز کشیده بودند، چون در آبادان و شهر ما بود، 15 کیلومتری آبادان را به یاد دارم، جاده ماهشهر به آبادان بود. از 15 کیلومتری آبادان که جلوتر رفتیم، داشتم می گفتم خدا آنها را خیر در این هوای گرم- مهر 59 بود و 23 روز از جنگ گذشته بود – زیر لوله های نفت دراز کشیده اند که اگر به لوله‌های نفت اصابت کرد، بتوانند حریق را مهار کنند.

همینطور دعا می‌کردم که یکباره دیدم یک گلوله آرپی جی 7 به خودرو خورد و قسمت جلوی خودرو آسیب دید و دکتر عظیمی و یکی از تکاورها آقای میرظفرجویان درجا شهید شدند. نفهمیدم چه اتفاقی افتاد ولی آن لحظه به راننده گفتم چی شد؟! گفت خواهر همه اسیر شدیم!

پائین آمدم و دیدم چقدر نیروهای عراقی از افسر درجه دار تا سرباز همه جا پراکنده بودند. اطراف ما را گرفتند و من با خانم شمسی بهرامی با هم اسیر شدیم. بعد که نزدیک آمد تا تفتیش بدنی کند، یکباره داد زدم و گفتم کسی به من دست نزند. یک پسری به نام جواد بود، عرب زبان بود و از بچه های خرمشهر بود. جواد را صدا زد و گفت به این خانم بگوئید اسلحه را بدهد. گفتم من اسلحه ندارم و نیروی هلال احمر هستم. اصرار کرد که اسلحه را بدهید. من گفتم نیروی هلال احمر هستم و هیچ سلاحی ندارم. جواد گفت می گوید جیب ها را خالی کنید. دست در جیب هایم کردم و حکم آقای مهندس باتمانقلیچ که نوشته بود «نماینده فرماندار» در جیبم بود. این را در مشتم نگه داشتم و گفتم چیزی ندارم. گفت کف دست را باز کنید. وقتی باز کردم به جواد گفت بخوان؛ جواد هم خواند نماینده فرماندار جهت انتقال بچه های پرورشگاه و اسم و مشخصات من را خواند.

کتاب , ادبیات دفاع مقدس , خاطرات دفاع مقدس ,

بعد بلافاصله بیسیم به بغداد زد و گفت ما ژنرال زن ایرانی را گرفتیم. بعد نمی‌فهمیدم ژنرال یعنی چه؟ به جواد گفتم ژنرال به چه معنی است؟ گفت ژنرال یعنی بزرگ ارتش! هم خیلی تعجب کردم و هم از این که فکر کردند من ژنرال هستم خوشحال شدم. از این متعجب بودم که یک دختر 17 ساله را ژنرال می‌دانند. آنجا دنبال سیم و یا طنابی می گشت تا دست و پای ما را ببندد. ما در جاده بودیم و به قسمت خاکی مسلط بودیم. دیدم تعدادی از نیروهای سپاه امیدیه را اسیر گرفته بودند، لباس هایشان را درآورده بودند و تن خودشان کرده بودند ولی کلاه که قرمز و مشکی بود درنیاورده بودند. من دیدم دست و پای آنها باز است. گفتم چرا می خواهید دست و پای ما را ببندید؟ دست آنها باز است و چرا می خواهید دست ما را ببندید؟ گفت زن های ایرانی از مردهای ایرانی خطرناک‌تر هستند! اینها زیر مقنعه های خود نارنجک قایم می کنند! آن لحظه احساس کردم، چه اتفاقی افتاده که آنها ما را خطرناک‌تر از سپاه امیدیه که اسیر شده بود و آنها را در گودالی گذاشته بودند، می دانستند. قدم به قدم می رفتیم احساس می کردم برای من درس بود.

*شما را به کجا بردند؟

اول به بازداشتگاه مرزی در بصره و تنومه بردند و بعد آنجا دیدیم خواهر دیگری به نام فاطمه ناهیدی قبل از ما اسیر شده است. 19 مهر یعنی 3 روز قبل از ما اسیر شده است. سه روز آنجا بودیم که یک خانم دیگر به نام خانم حلیمه آزموده که آن هم نیروی درمان بود، اسیر شد و 4 نفر شدیم و ما را به بصره انتقال دادند که یک شب آنجا بودیم و بعد به زندان الرشید بغداد رفتیم.

*سختی های زندان الرشید هم شروع شد.

بله.

*در کتاب نوشته‌اید ولی می خواهم بخش هایی از کتاب را عنوان کنید.

زندان الرشید بغداد یک زندان خیلی مخوفی بود. منتهی وجود اسرای ما در آنجا خیلی به ما کمک می کرد یعنی یک مراقبت و ترس عجیبی را در وجود آنها انداخته بود، مثلاً روبروی سلول ما شهید محمدجواد تندگویان بود و سلول های مجاور ما مهندس یحیوی، مهندس بوشهری، مهندس …، اسماعیلی، ماجد و همه آنها بودند. شهید تندگویان می گفت – دریچه ها را فقط اجازه داشتند باز کنند یعنی دریچه ای روی در تعبیه شده است. دریچه ای که غذا و آب و کاسه می رفت و می آمد یا همان چهره ایشان را می توانستیم ببینیم، ولی اگر یک زمانی در می خواست باز شود چون در با این چرخش قفل های سنگین و میله هایی که از سقف می آمد و به کف می خورد خیلی سروصدا داشت – اگر در باز می شد آقای محمدجواد تندگویان فریاد می زد «نصر من الله و فتح قریب»، هر کسی صدای من را می شنود بگوید و بشرالمومنین! یعنی تمام بند آنچنان وحشتی ایجاد می کرد که اینها فرصت باز کردن در را پیدا نمی کردند. یکبار داخل سلول ریختن و شروع به کابل زدن کردند، بیشتر از آنچه که صدای ما بیاید صدای هم‌بندی های دیگر می آمد که فریاد می زدند و به فریاد آنها، اینها از سلول فرار کردند.

*شما را با کابل می زدند؟

بله. ولی فریاد آنها بیشتر از صدای ما بود. وقتی رفتند حتی کابل را در سلول جا گذاشتند و رفتند.

*که یکبار با آن کابل سرباز عراقی را زدید.

بله. وقتی داشت با کابل می زد چون هر یک در گوشه ای افتاده بودیم، من دستم را به سرم گرفته بودم چون می‌گفتیم وقتی می‌زنند سر و چشم آسیب نبیند، دست و پا مهم نیست یا ناخن ها می پرید مهم نبود. همینطور که می زد این کابل را گرفتم و همین قدر که او زده بود، او را می‌زدم. بعد خانم ناهیدی به من گفت چطور کابل دست شما افتاده بود؟ گفتم این که می زد یکباره کشیدم و بدون این که بفهمم ممکن است چه تبعاتی داشته باشد. خانم ناهیدی گفت اگر رئیس زندان کابل را در سلول ما ببیند پدر ما را در می‌آورند. اجازه دهید این کابل را بیرون پرتاب کنیم و خودش به دریچه زد و کابل را بیرون پرتاب کرد. روزهای سختی بود.

رهبر شهید انقلاب در تقریظی بر این اثر نوشته‌اند:

بسم‌الله الرحمن الرحیم

کتاب را با احساس دوگانه‌ی اندوه و افتخار و گاه از پشت پرده‌ی اشک، خواندم و بر آن صبر و همت و پاکی و صفا، و بر این هنرمندی در مجسّم کردن زیبائیها و زشتیها و رنجها و شادیها آفرین گفتم. گنجینه‌ی یادها و خاطره‌های مجاهدان و آزادگان، ذخیره‌ی عظیم و ارزشمندی است که تاریخ را پربار و درسها و آموختنی‌ها را پرشمار میکند. خدمت بزرگی است آنها را از ذهنها و حافظه‌ها بیرون کشیدن و به قلم و هنر و نمایش سپردن.

این نیز از نوشته‌هائی است که ترجمه‌اش لازم است. به چهار بانوی قهرمان این کتاب بویژه نویسنده و راوی هنرمند آن سلام میفرستم.

92/7/5

در بخش‌هایی از این کتاب می‌خوانیم:

سلمان نگاهی به من کرد و گفت: قول بده گاهی با یه نوشته ما رو از سلامتی‌ات مطلع کن.

با ناراحتی گفتم: چی؟ نوشته؟ توی این بزن بزن من چطوری قول بدم، نه نمی‌تونم، من کاغذ و قلم از کجا گیر بیارم؟

با عصبیانت گفت: با التماس و گریه و زاری، کریم [برادر بزرگ خانم آباد که در زمان وقوع جنگ ساکن تهران بوده است] و از تهران اومدی اهواز، با قلدری، رحیم [یکی دیگر از برادران راوی کتاب که بعدها به شهادت رسید] رو راضی کردی اومدی آبادان؛ توی این آتیش و خون حالا حتی زیر بار یه خط نامه‌ام نمیری که لاقل دلمون آشوب نباشه؟!

گفتم: آخه تو این آتیش و خون دنبال کاغذ و قلم و نامه نوشتن باشم، چی بنویسم؟

گفت: بابا چقدر برای دو کلمه نوشتن چانه می‌زنی. نگفتم شاهنامه بنویس، فقط بنویس «من زنده‌ام».

نمی‌دانستم چرا باید بنویسم من زنده‌ام. با این حال بی‌اختیار با انگشت در خیال روی پایم نوشتم: «من زنده‌ام»…      

… [حالا بعد از گذشت بیش از دوسال که در زندان‌های امنیتی عراق بودم] برگه آبی رنگی به دستمان دادند و گفتند از این به بعد شما با این شماره شناسایی می‌شوید و با این کد شناسایی می‌توانید برای

خانواده‌یتان نامه بنویسید و همه طبق شرایط بین المللی نگهداری می‌شوید.       

این برگه آبی نامه فوری است که ظرف 24 ساعت به خانواده شما داده می‌شود و هیچگونه کنترل امنیتی بر آن نیست ولی فقط می‌توانید در این نامه دو کلمه بنویسید و مرتب روی این موضوع تاکید می‌کرد:

-Just two words    

بعثی‌ها هم می‌ترسیدند ما در نامه‌ی اول که express letter بود بیشتر از دو کلمه بنویسیم و مرتب تکرار می‌کردند:

– کتبن کلمتین فقط. (فقط دو کلمه بنویسید)     

خانمی که از طرف صلیب سرخ آمده بود گفت: به همراه این نامه یک عکس هم بگیرید و ارسال کنید. از فاطمه [فاطمه ناهیدی یکی از سه بانویی که همراه راوی در اسارت بودند.] و حلیمه [حلیمه آزموده یکی از سه بانویی که همراه راوی در اسارت بودند.] عکس جداگانه گرفتند اما به من و مریم [شمسی بهرامی، که در لحظه اسارت خود را مریم آباد معرفی کرده بود] گفتند شما که خواهرید یک عکس مشترک بگیرید تا برای خانواده‌تان بفرستیم. خوشحال شدم خواهر بودنمان برای صلیب سرخ پذیرفته شد.

بعد از نوزده ماه با جسمی نحیف و رخساری رنجور و رنگ پریده برگه نامه‌ام که هنوز خالی از آن دو کلمه بود در دستم بود و باید به دوربین نگاه می‌کردم و لنز دوربین در واقع چشم وطنم و هموطنم بود که به چشمان من دوخته شده بود و آن‌ها می‌خواستند از این دریچه‌ی همه چیز را بدانند. فکر کردم با چه حالتی به لنز دوربین خیره شوم که به آنها آرامش دهد. به لنز دوربین خیره شدم برای اینکه به مادر و پدرم و همه‌ی آن‌هایی که دوستشان داشتم نگاهی فارغ از درد و رنج هدیه کنم. تبسمی گذرا بر لبانم نقش بست. تبسمی که حکایت از بی‌دردی و شعف بود.      

بعد از عکس انداختن نوبت نامه نوشتن شد. بعد از دو سال و این همه بی‌خبری از کجا بنویسیم که در دو کلمه مفهوم باشد. اصلا به چه کسی و به چه آدرسی؟ خانه من کجاست؟ در این دو سال آیا خانه‌ای سالم مانده است؟ کسی زنده مانده است؟ یادم آمد که من یادداشت سومی را که به سلمان قول داده بودم با خودم به عراق آورده‌ام و همان یادداشت رمز عملیات یک ژنرال شد. به قولم وفا کردم و برای بار سوم اما با وقفه‌ دو ساله دو کلمه نوشتم:    

– من زنده‌ام… بیمارستان الرشید بغداد    

معصومه آباد 

کتاب “من زنده‌ام” به کوشش نشر بروج روانه بازار نشر شده و در دسترس علاقه‌مندان قرار گرفته است.

انتهای پیام/

 

ثبت دیدگاه علمی و آموزشی

  • دیدگاه‌های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام‌هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام‌هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیرمرتبط باشد منتشر نخواهد شد.